قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4724
تاريخ الفي ( فارسى )
حق نان و تبه كردن نمك * بشكند مرد را سر و گردن و عادل آقا متعاقب رسيده خبر فتح به سلطان رسانيد . سلطان به حكم قتل امرا فرمان داد . عادل آقا كه مشتاق اين حكم بود همه را به قتل آورد و هرچند شاه منصور شفاعت كرد ، قبول نكرد و شاه منصور آزرده خاطر به همدان رفته در فكر جدايى شد . [ 470 ب ] و وجيه الدين اسماعيل ، پسر امير زكريا وزير كه حاكم بغداد بود در اين سال به قتل آمد . تفصيلش آنكه امير اسماعيل جمعى از بداصلان و فرومايگان را تربيت كرده و آن بىوفايان با شاهزاده شيخ على متفق شده فرصت قتل ولىنعمت خود مىطلبيدند . روز جمعه به وقت نماز كه امير از خانه بيرون آمد و نوكران هنوز حاضر نشده بودند ، ده تن از آن حرامنمكان جمع شده سلام كردند و خواجه سراى شمشير و تركش خواجهزاده را بيرون آورده كه به رسم حكام عراق بردارند . قرامحمد نامى كه شمشير برداشته بود پيش آمده زانو زد و از پريشانى احوال خود سخن كرد . امير در جواب گفت كه « چون از نمازگاه بازآيم تفحّص احوال شما نمايم . » و مباركشاه كه تركش برداشته بود گفت كه « كى به غم ما خواهى رسيد كه ما از بينوايى به جان آمديم . » اسماعيل گفت : « مردك چرا ابرام مىكنى ! » مباركشاه شمشيرى كه در دست داشت از نيام بركشيده زخمى بر روى امير اسماعيل زد ، چنان كه بر روى درافتاد . عمّش ، امير مسعود در اين وقت از خانه بيرون آمده امير اسماعيل گفت كه « اى عمّ من را درياب و امير مسعود به طرف او روان شده در راه شهيد شد و امير اسماعيل نيز تمام شد . قاتلان از راه دريا خود را به خانهء شاهزاده شيخ على رسانيدند . شاهزاده نخست از ترس آنكه مبادا اين سخن دروغ باشد با ترس گفت : « اگر راست مىگوييد سر او را بياوريد . » و آن نامردان دوباره به سر اسماعيل آمده سرش را جدا كرده به خانهء شاهزاده بردند . بغداد نيز فتنه شد . هر كس به مقتضاى خاطر خود هرچه مىخواست به فعل مىآورد . و سر اسماعيل را از چوبه آويختند . و از عجايب آنكه امير اسماعيل عمارتى را مىساخت و چوبى از عمارت سر بيرون آورده بود چون ارادهء بريدن نمودند امير گفت : « مبريد كه شايد كسى را از آنجا درآويزند » و عاقبت سر او را از آنجا درآويختند . و بغداد به تصرف شيخ على شاهزاده درآمد و قاتلان امير اموال بسيار و اسباب و خزاين او را متصرف شدند . و اين خبر به سلطان حسين رسيده چند روز از امير زكريا پنهان داشت . آخر الأمر به او گفته شد . آن بيچاره اضطراب بسيار نمود و گفت كه « قضيهء اسماعيل هميشه پيش نظر بود ، اما برادرم بىگناه كشته شد . » و سلطان حسين و عادل آقا مشورت كردند و